پیرمرد همسایه آلزایمر دارد
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
...از خواب بیدار شود 
دلتنگم
مثل مادر بی سوادی که
دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد
|